بديع الزمان فروزانفر
36
زندگانى مولانا ( فارسى )
وصول او بروم مطابق بوده است با سنهء 629 . افلاكى در مناقب العارفين و جامى بتقليد وى در نفحات الانس آورده است كه در وقت وفات بهاء ولد برهان الدين « به معرفت گفتن مشغول بود در ميان سخن آهى كرد و فرياد برآورد كه دريغا شيخم از كوى عالم خاك بسوى عالم پاك رفت و فرمود فرزند شيخم جلال الدين محمد بىنهايت نگران من است بر من فرض عين است كه بجانب ديار روم روم و اين امانت را كه شيخم به من سپرده است بوى تسليم كنم » و داستان اين كرامت در ولدنامه كه اصح منابع تاريخى راجع بحيات مولاناست نيامده و ظاهرا از قبيل كرامات و داستانهاى ديگر باشد كه افلاكى از اشخاص شنيده و بىتحقيق يا از روى حسن عقيدت در كتاب خود گنجانيده است و اينك ابيات ولدنامه با اختصار : مدتى چون بماند در هجران * طالب شيخ خويش شد برهان گشت بسيار و اندر آخر كار * داد با وى خبر يكى مختار گفت شيخت بدانكه در روم است * نيست پنهان بجمله معلوم است اين طرف عزم كرد آن طالب * عشق شيخش چو شد بر او غالب چونكه شادان به قونيه برسيد * شيخ خود را ز شهريان پرسيد همه گفتند آنكه مىجوئى * هر طرف بهر او همىپوئى هست سالى كه رفته از دنيا . . . * رخت را برده باز در عقبا و با تصريح سلطان ولد فرزند مولانا كه خود هم از مريدان سيد بوده به اينكه « داد با وى خبر يكى مختار » در ضعف گفتار افلاكى و جامى شبهه نخواهد ماند و توان گفت كه انقلاب و آشفتگى بلاد خراسان بر اثر هجوم مغل نيز در مهاجرت برهان الدين از مولد خود بطلب شيخ بىتأثير نبوده است . به روايت افلاكى هنگامى كه سيد به قونيه رسيد « مگر حضرت خداوندگار بسوى لارنده رفته بود و حضرت سيد چند ماه در مسجد سنجارى معتكف شده با دو درويش خدمتكار مكتوبى بجانب حضرت مولانا فرستاد كه البته عزيمت فرمايد كه در مزار والد بزرگوار خود اين غريب را دريابند كه شهر لارنده جاى اقامت نيست كه از آن كرده در قونيه آتش خواهد باريدن چون مكتوب سيد به مطالعهء مولانا رسيد از حد بيرون رقتها كرد و شادان شده و به زودى مراجعت نمود » ليكن در ولدنامه هيچگونه